
طراح سوال الزاماً طراح جواب نیست !
آوریل 3, 2008فکر کنین… ما کنکوری دادیم با سوالاتی که جوابش از اول مشخص نبوده. حالا سازمان سنجش داره از داوطلبان محترم کمک می گیره که جواب سوال ها رو تعیین کنه!!


فکر کنین… ما کنکوری دادیم با سوالاتی که جوابش از اول مشخص نبوده. حالا سازمان سنجش داره از داوطلبان محترم کمک می گیره که جواب سوال ها رو تعیین کنه!!


همسایه ی محترم ما چهار تا تخم مرغ گذاشتن زیر لاستیکای ماشین جدیدشون.
در قرن بیست و یکم و در پارکینگ یک آپارتمان مسکونی.
به نظر شما شعور ایشون در چه سطحیه دقیقاً ؟!

1-آدامس اربیت 300 تومان.
2-بستنی نسکاله یک عدد 400 تومان.
3-ساندویچ هات داگ مگسی پایین شهر با کثافت و بدون مخلفات، بالای 1500 تومان.
4-گوشت قرمز و مرغ را بابام می خرد، من بی خبرم!
5-چیپس 65 گرمی در بسته های 100 گرمی، با همان قیمت سابق.
6-تیتاپ سالمین با همان قیمت سابق ولی در سایز ِ یک سوم!
7-حلوا شکری عقاب با دو برابر قیمت و 70% وزن سابق. (این یکی تمام مزایای موارد بالا را یکجا دارد!)
8-نارنگی مارک دار، شکیل، براق و خوشرنگ و فریبنده (!)، در جعبه های 10 کیلویی با نرخ دولتی هر کیلو 900 تومان، با طعم ترشک. البته ترشک خشک !
9-کتاب تست کنکور 6000 تومانی همین چند روز پیشها(به خدا !) هم اکنون 12000 تومان.
10- و …
11-و سرانجام هر sms از 14 تومان رسید به 23 تومان.
نتیجه گیری:
1- سکهء 50 تومانی دو تیکهء سابق، هم اکنون در ابعاد 5 ریالی با آلیاژ مخصوص ضد زنگ!
2-کتاب را که به فروشنده نشان دادم، یک لبخند نمکین زدند و گفتند : “تازه بعد از عید گرونتر هم می شه.”
3-اصلاً مرا چه می شود؟! این کتاب از 20000 سال بعد که خیلی ارزانتر است! تازه با دوتا اسکناس 5000 تومانی و یک 2000 تومانی به راحتی قابل خرید است! این همه قر و فر و نق زدن نداشت آخه !
4-با توجه به نکات بالا بیابید پرتقال فروش را.
5-راستی آقای پرتقال فروش، انرژی هسته ای چن تومنه بسته ای؟!
بعد نوشت :
غلط املایی : زد زنگ به صورت ضد زنگ تصحیح شد.
!!

یکی از همین روزا بود که نشستن تو خونه می رفت رو اعصاب؛ زنگ زدم به رضا که بریم بیرون بچرخیم. رفتیم پیاده روی و مشغول گشتیم به گز کردن خیابونا و شمارش خلق الله و یکی من بگو یکی رضا بشنو و بر عکس.آخراش که پاهامون حسابی سر حال اومده بود، رفتیم یه مقادیری چیپس و شکلات و ابزار شیطنت خریدیم، و یه پارک ساکت پیدا کردیم و نشستیم رو یه نیمکت.
بعد از صرف چیپس و شیطنت به همراه شکلات و اینا که مغز آمادهء دریافت یه چیز جدید شده بود، به رضا گفتم ام.پی.تری پلیرت همرات هس؟ گفت آره. گفتم چیز ِ تکی داری که فاز بده؟ یه کم فکر کرد بعد کوله ش رو برداشت و ام.پی.تری پلیرش رو در اورد. گفتم چی هس حالا؟ گفت هیچی، چند دقیقه از زندگی. گوش کن می فهمی. بعد یه جوریه که تفهیم کنه گفت این گوشیه چپه دیگه؟ (تایید کردم) گفت پس بذار تو گوش چپت. دیگه معلوم بود که باید یه آهنگ ِ (!) خیلی متفاوت باشه. پلی رو که زد، همون اول من سرم رو بر گردوندم به راست و گفتم رضا اون ور چه خبره؟! رضا یه پوزخند زد و گفت هیچی. چشاتو ببند و گوش کن.
چشمام رو بستم و یواش یواش تو این تجربهء استثنایی فرو رفتم. گاهی یواش می خندیدم و سرم رو به اطراف تکون می دادم…
جا داره اینجا از رضا به خاطر این تجربهء فوق العاده تشکر کنم.
پیشنهاد می کنم اول خودتون گوش کنین بعد توضیحات تکمیلی رو بخونین.
1- اول یه دستگاه برای پخش هم.پی.تری که حتماً هدفون داشته باشه و حتماً استریو پخش کنه جفت و جور کنین. (کامپیوتر_ موبایل_ ام.پی.تری پلیر و…)
2- فایل virtual_barbershop.mp3 رو دانلود کنین.
3- گوشی ها رو با جهت درست استفاده کنین. (صدا اول از طرف راست شروع می شه)
4- تو یه محیط ساکت و حتی المقدور تاریک_بی حرکت_ بشینین و گوش کنین.
5- و در آخر تجربه تون رو اینجا توضیح بدین!
اسم این تکنولوژی holophonic ه. در این سیستم ِ صدابرداری از یه سر عروسکی به شکل و اندازهء سر انسان (مخصوصاً گوش ها) استفاده می کنن. توی هر گوش یه هدفون جا سازی شده و صدای هر میکروفون روی یه باند (راست یا چپ) به صورت استریو ذخیره می شه.
گوش انسان با کمک مغز قادرن جهت صدا رو تشخیص بدن. به خاطر ساختمان بیرونی ِ گوش صدای شنیده شده با توجه به جهت(و فاصله) منبع صدا، دچار کمی تغیر فرکانسی می شه. همین تغیر فرکانس باعث می شه که ما به طور نا خود آگاه جهت (و فاصلهء تقریبی) منبع صدا رو تشخیص بدیم. یعنی بالا، پایین، چپ، راست.
با استفاده از سیستم هولوفونیک، ساختمان و کارکرد گوش کاملاً شبیه سازی می شه. این تکنولوژی چیز کمی نیست. می تونه زمینه ساز یه انقلاب در تکنولوژی V.R باشه. اگه شما با چشمای بسته به صدایی که می شنوین گوش کنین، نمی تونین بین واقعیت محیط اطراف و واقیت مجازی ای که در اون صدا تجسم می کنین تفاوت بذارین.
اگه کمی فلسفی به این قضیه نگاه کنین می تونین با مفاهیم فیلم ماتریکس مقایسه ش کنین. در فیلم ماتریکس، بشر تماماً توی دنیای مجازی ای که از طریق حواس پنج گانه اش حس می شدن، زندگی می کرد. در این فیلم هر انسان توی یه سلول قرار داده شده و به اعصاب نخاعش الکترود هایی متصل کردن. این الکترودها با سیگنالهایی که کامیپوتر ها می سازند، حواس پنج گانه (بینایی، شنوایی، بویایی،چشایی و لامسه) رو تحریک می کنن و در واقع یه دنیای مجازی رو شبیه سازی می کنن.
هولوفونیک می تونه از تکنولوژی های پیشگام ِ ماتریکس باشه !
بعد نوشت:
عزیزانی که قبلاً اینو شنیده بودن بی زحمت دستشون رو ببرن بالا!

(خوانندگان جان! ؛ برای نوشتن این متن زحمت کشیده شده. زحمت خواندنش به عهدهء شما!)
اگه شما یه انسان اولیه بودین، با دیدن دشت های مسطح به این نتیجه می رسیدین که زمین یه صفحهء صافه که از اطراف تا بی نهایت امتداد داره. (البته شما به عنوان یه انسان اولیه هیچ درک درستی از بی نهایت ندارین. شما فقط می تونین 1،2 و زیاد یا به گفته ای 1،2،3 و زیاد رو از هم تشخیص بدین. پس زمین یه صفحهء صافه با ابعاد ِ زیاد!) حالا از قالب انسان اولیه در بیاین.
گفته بودم که ارسطو در کتابش به نام “بر فراز آسمان ها” سه دلیل برای کروی بودن زمین ذکر کرده، که اون سه دلیل این ها هستن:
1- در زمان خسوف، سایهء زمین روی ماه همیشه دایره شکله.
2- یونانی ها متوجه شده بودن که ستارهء قطبی در نواحی شمالی بالاتر از وقتی دیده می شه که از نواحی جنوبی دیده بشه.
3- ملوان های یونانی ، وقتی که از دور به یک کشتی نزدیک می شدن، اول بادبانش رو می دیدن و بعد بدنه رو.
ارسطو به کروی بودن زمین اطمینان داشت و حتی سعی کرد با استفاده از اختلاف منظر ستاره قطبی در شمال (یونان) و جنوب (مصر) قطر زمین رو تخمین بزنه.
100 سال بعد از ارسطو، اراتستنس که رئیس کتابخانهء اسکندریهء بود، با روش جدیدی قطر زمین رو محاسبه کرد. این روش عبارت بود از مقایسهء طول سایه در ظهر روز انقلاب تابستانی (آخرین روز خرداد) در دو شهر، یکی در شمال و یکی در جنوب با فاصلهء 800 کیلومتر. با این روش اراتستنس به عدد 12800 کیلومتر رسید. بعد از این در سال 100 ق.م پسیدنیوس این محاسبه رو تکرار کرد و عددی که بهش رسید 9200 کیلومتر بود. متاسفانه عدد پسیدنیوس که خطای بیشتری نسبت به مقدار واقعی دارشت جای عدد اراتستنس رو گرفت، به صورتی که در مدل بطلمیوس برای جهان، همین عدد ثبت شد. تا قرن 16 قطر زمین 9200 کیلومتر در نظر گرفته می شد. به عنوان مثال کریستف کلمب (کاشف آمریکا) اگه قطر واقعی زمین رو می دونست شاید برای کشف آمریکا رهسپار اقیانوس نمی شد. بالاخره بعد از اینکه ناوگان ماژلان پرتغالی موفق شد بین سا ل های 1521 تا 1523 دنیا رو دور بزنه، محیط واقعی زمین بدست اومد. (در این سفر دراز خود ماژلان و 160 نفر از خدمه کشته شدن.)

پیشینیان ما چه تصوری از دنیا داشتن؟
تا مدت ها بشر از قبول کروی بودن زمین امتناع کرده. بشر فکر می کرده که اگه زمین گرده، پس چرا آب اقیانوس ها به اطراف جاری نمی شه؟!
ارسطو به کروی بودن زمین اعتقاد داشته. ولی فکر می کرده که زمین مرکز کائناته. می شه گفت ریشهء چنین اعتقادی در تقدس دادن به انسان بوده. انسان به عنوان برترین موجود عالم باید در مرکز کائنات قرار داشته باشه.
اینطور تصور می شه که همه گفتن زمین مرکز عالمه بعد یه روزی گالیله پیدا می شه و میگه نه! خورشید مرکز عالمه و بعد کم کم همه قبول می کنن. نه، اینطور نبوده. گالیله از جسور ترین دانشمندانی بوده که این حقیقت رو بیان کرده.
همهء ما قدرتی داریم به نام تفکر. بعضی از ما افکارمون رو انتقال می دیم، بعضی هامون ثبتش می کنیم، و بعضی دیگه اثباتشون می کنیم. نمی شه گفت که به جز یه سری دانشمند، کس دیگه ای به گردش زمین به دور خورشید فکر نکرده. بر می گردیم به قبل از میلاد تا بعدش دوباره به خدمت گالیله برسیم.
در حدود 250 ق.م ستاره شناسی به اسم ارسترخس ساموسی روشی برای محاسبهء فاصلهء زمین تا ماه ارائه کرد. شالودهء این روش، اندازه گیری ِ قطر سایه زمین روی ماه در زمان خسوف بود. این محاسبه نشون داد که فاصله زمین تا ماه، هفت برابر قطر زمین ه. همچنین ارسترخس سعی کرد فاصله زمین تا خورشید رو هم (با روشی که شرحش بماند) محاسبه کنه. این محاسبه نیازمند ابزار دقیق بود. با این حال ارسترخس نتیجه گرفت فاصله زمین تا خورشید بیست برابر فاصلهء زمین تا ماه ِ . با اینکه این عدد (بیست برابر نیست، در واقع 400 برابر است) غلط بود، ولی با توجه به اینکه ماه و خورشید به یک اندازه دیده می شن، ارسترخس نتیجه گرفت که خورشید باید حد اقل هفت برابر زمین باشه. بنابراین به صورت شهودی استنباط کرد که خورشید بزرگ نمی تونه دور زمین بچرخه، پس زمین دور خورشید می چرخه. این نظر در 250 سال قبل از میلاد بیان شد ولی کسی به این تفکر اهمیت نداد. مرکزیت زمین در عالم به صورت یک اصل بدیهی در نظر گرفته می شد.
در قرن دوم میلادی بطلمیوس مدلی از جهان ارائه کرد که زمین در مرکزش قرار داشت و به ترتیب ماه، عطارد، زهره، خورشید، مریخ، مشتری و زحل به دور زمین می چرخیدن. بعد از مدار زحل صفحهء ثوابت قرار داشت. یعنی تمامی اجرامی که مکان ثابتی در آسمان داشتن. این مدل که با کتاب انجیل هم مطابقت داشت از طرف کلیسا قبول شد چون مزیت بزرگش در این بود که بعد از صفحهء ثوابت، به اندازهء کافی جا برای بهشت و جهنم باقی می موند !
در سال 1514 میلادی نیکولاس کپرنیک از لهستان،به نظر ارستخرس برگشت و مدلی از عالم ارائه کرد که خورشید رو در مرکز داشت و زمین به دور خورشید می چرخید. کوپر نیک به خاطر ترس از روحانیت مسیحی اون زمان، نظریاتش رو به اسم خودش منتشر نمی کرد.مشکل مدل کوپرنیک، دایره ای بودن مدار سیارات بود که با مشاهدات تناقض داشت. تا اینکه در قرن 17 دو دانشمند یکی از آلمان به نام یوهان کپلر و یکی از ایتالیا به اسم گالیله از نظریهء کوپرنیک دفاع کردن. یوهان کپلر با ریاضیات نشون داد که مدار سیارات بیضی شکل هستن نه دایره ای و راه رو برای ترسیم مدل دقیق از منظومه باز کرد. گالیله هم بعد از ساختن تلسکوپ معروفش موفق به مشاهدهء اقمار مشتری شد. این نشون می داد که همه چیز در دنیا دور زمین نمی چرخه!
و در نهایت در سال 1687 اسحاق نیوتن انگلیسی بعد از کشف نیروی گرانش، کتابی نوشت به نام “اصول ریاضیاتی حکمت طبیعی”. در این کتاب ساختمان منظومهء شمسی به صورت دقیق و ریاضی وار با توضیح بر هم کنش اجرام این منظومه توصیف شده.
و سرانجام خورشید به صورت بدیهی در مرکز منظومهء ما قرار گرفت.
این هم بد نیست بدونین؛ وقتی گالیله منکر مرکزیت زمین شد، پاپ به کلیسا احضارش کرد و ازش خواست که عقایدش رو انکار کنه و گر نه به سوختن در آتش محکوم می شه. می گن بعد از اینکه گالیله زانو زد و انکار کرد و رفت، دیدن که روی زمین نوشته :
“با این همه، هنوز زمین به دور خورشید می چرخد”
تمام حقوق این نوشته متعلق به وبلاگ نیمانوشت است.
استفاده از آن با ذکر منبع مجاز می باشد.
(!)

درگیر خوندن کتاب تاریخچهء زمان بودم که رسیدم به یه بخشی که از ارسطو یاد کرده بود، به اینصورت: ” در سال 340 قبل از میلاد، ارسطو کتابی نوشت به نام “بر فراز آسمانها”. در این کتاب او چند دلیل برای کروی بودن زمین ذکر کرده و حتی توانسته محیط کره زمین را با استفاده از اختلاف منظر ستارهء قطبی در شمال و جنوب تخمین بزند. ” ارسطو محیط زمین رو 400،000 استادیا تخمین زد. استادیا به معنی استادیوم هست و این واحد طول در اون زمان استفاده می شده که برابر با طول یک استادیوم،و در حدود 150 تا 200 متر هست. بنابراین عددی که ارسطو بدست اورد حدود 80 هزار کیلومتر و معادل با قطر 12 هزار کیلومتری هست. این عدد دو برابر مقدار واقعی قطر زمین می شه ولی با این حال تخمین خوبی در زمان خودش به حساب می آد.این برای من خیلی جالبه که بدونم ارسطو چطور با علم زمان خودش این کار رو کرده (؟) احتمالاً ارسطو یه دایره کشیده (روی کاغذ یا پارچه یا گل یا سنگ!) و اطلاعاتی که از موقعیت ستاره قطبی داشته رو روش ثبت کرده و بعد با روش های هندسی قطر زمین رو محاسبه کرده. ولی در زمان ارسطو ریاضیات و هندسه به کجا رسیده بود؟ شاید در اون زمان حتی یه قضیه فیثاغورس هم در دسترس ارسطو نبوده. یعنی مثلاً فیثاغورس قبل از ارسطو زندگی می کرده یا بعد از اون؟ این شد که نشستم و تمام دانشمندان و فلاسفهء اهل باستان که می شناختم رو روی کاغذ اوردم. در هندسه: فیثاغورس، تالس، اقلیدس در فلسفه: ارسطو، افلاطون، سقراط در نجوم اسم بطلمیوس تو خاطرم بود در مهندسی ارشمیدس و در طب بقراط اراتستنس و پسینیوس (توضیح میدم) این ها کل یونانیانی هستن که من می شناسم. اراتستنس و پسیدنیوس دو یونانی بعد از ارسطو هستن که قطر زمین رو اندازه گرفتن.وقتی از زندگی آن چند نفر می خوندم، به این دو نفر رسیدم! بعد از کتاب هایی که دم دستم بود کمک گرفتم تا این چند نفر رو به ترتیب زمان زندگی مرتب کنم.
| تولد | وفات | طول عمر | |
| تالس (ثالس) | 637 قبل از میلاد | 548 ق.م | 89 |
| فیثاغورس | 580 ق.م | 497 ق.م | 83 |
| سقراط | 470 | 399 | 71 |
| بقراط | 460 | 375 | 85 |
| ارسطو | 384 | 322 | 62 |
| اقلیدس | 365 | 275 | 90 |
| ارشمیدس | 287 | 212 | 75 |
| اراتستنس | 275 | 195 | 80 |
| افلاطون | 270 | 204 | 66 |
| پسیدنیوس | 135 | 50 | 85 |
| بطلمیوس | 83 بعد از میلاد | 161 ب.م | 78 |
خب. تا اینجا نتیجه می گیریم که ارسطو می تونسته در محاسباتش از قضایای فیثاغورس و تالس استفاده کنه، ولی در اون زمان اصول هندسه توسط اقلیدس پایه ریزی نشده بود. و در کل کاری که ارسطو انجام داد جای تحسین داره.دقیقترین محاسبهء قطر زمین توسط اراتستنس (12800 کیلومتر) انجام شد. ولی بعد از اون پسینیوس دوباره این کار رو انجام داد و به عددی با خطای بیشتر (9200 کیلومتر) رسید، که متاسفانه (!) بعد ها همه از عدد پسینیوس استفاده کردند. زندگی این چند نفر قسمت های جالبی داره که در پست های بعد ازشون خواهم نوشت. همچنین در مورد محاسبه قطر زمین و تصور مردم از منظومهء ما و جهان.بعد نوشت: سن اقلیدس اصلاح شد! از اقلیدس دو نسخه موجود است! یکی اقلیدس اسکندری که هندسه رو پایه ریزی کرد و اقلیدس مگارایی که گاهی با اولی اشتباه گرفته می شه.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//
پ.ن: احساس استقلال می کنم. یه دونه از این لیوان بزرگا (فک کنم بهش میگن ماگ) برام خریدن که فقط مال خودمه!

یادمه حدود 12 سال پیش یه کتاب کادو گرفته بودم. چند باری خواستم بخونمش ولی چیز زیادی ازش سر در نیاوردم و کلاً به مزاجم سازگار نبود. گذشت و گذشت تا اینکه چند روز پیش چشمم افتاد بهش که یه گوشه ی کتابخونه داره خاک می خوره. وقت آزاد که به اندازهء کافی دارم این روزها (بعد کنکور)! بی خوابی هم تا دلت بخواد. نشستم و شروع کردم به خوندنش. اسم این کتاب احتمالاً به گوشتون خورده : تاریخچهء زمان _ اثر استفن هاوکینگ. خوندنش واقعاً چسبید. چون الان به اون حدی از شعور و درک رسیدم که بیشتر منظور و مفهوم رو از کتاب بکشم بیرون.
استفن هاوکینگ بزرگترین فیزیکدان نظری بعد از انیشتین شناخته شده و دومین نفری هست که کرسی نیوتن در دانشگاه کمبریج رو تصاحب کرده (بعد از دیراک).
کتاب تاریخچهء زمان در سال 1988 منتشر شد و در همین سال به مقام پر فروشترین کتاب سال اروپا رسید.
جالب اینه که در زمانی نگارش کتاب تموم شد که هاوکینگ بیست و دومین سال زندگیش روی صندلی چرخ دار رو سپری می کرد. 48 سال از عمرش می گذشت و در آخرین سالهای نگارش این کتاب علاوه بر قدرت حرکت دست و پا، قدرت تکلم رو هم از دست داده بود.
این مرد بزرگ به جای پاهایی که نداشت، با نیروی فکرش قدم می زد. هاوکینگ هر روز از کهکشانها می گذشت، به تماشای سیاه چاله ها می نشست و در فرضیه نسبیت و کو انتوم سیر می کرد.بخشی از فصل اول کتاب:
می گویند روزی دانشمندی (احتمالاً برتراند راسل) در مجمعی عمومی دربارهء ستاره شناسی سخنرانی می کرد و ساختار منظومه ها و کهکشان ها را شرح می داد. در پایان سخنرانی پیرزنی کوتاه قد در انتهای تالار بلند شد و گفت: “آنچه برای ما گفتی همه مهمل و چرند است. این جهان براستی مسطح و تخت است و بر پشت لاکپشت عظیم الجثه ای تکیه دارد”
آن دانشمند پوزخندی می زند و می پرسد آن لاکپشت بر روی چه ایستاده است؟ پیرزن در جواب می گوید: “شما جوان زیرکی هستید، لیکن در سراسر زیر آن، لاکپشت های دیگری روی پشت هم قرار گرفته اند!”بدیهی است که بیشتر مردم تصویر جهان بزرگ ما را به شکل برج مسخره ای از لاکپشت ها تصور می کنند. لیکن ما چرا فکر می کنیم که بهتر می دانیم؟ این مجموعهء کیهانی از کجا آمده؟ آیا آغازی داشته؟ اگر داشته، قبل از آن چگونه بوده؟ ماهیت زمان چیست؟ چرا ما گذشته را به خاطر می آوریم ولی از آینده بی خبریم؟
رفع موانعی که اخیراً در علم فیزیک ایجاد شده، و پیشرفت های تکنولوژی، پاسخ هایی برای بعضی از این پرسش ها عنوان کرده اند. و روزی خواهد رسید که این پاسخ ها پیش ما به اندازهء چرخش زمین به دور خورشید واضح جلوه کنند، یا به اندازهء برج لاکپشت ها خنده دار به نظر آیند.
این فقط زمان است که هر چه باشد به ما خواهد گفت.
//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//
پ.ن1: من باز هم برای جذب مخاطب از کامنت مفید و مختصری که در پست قبل شرحش رفت، استفاده کردم. خب شما که انتظار ندارین من سی، چهل تا بلاگی که براشون کامنت گذاشتم رو بخونم تا یه نظر بدم و برم؟! نه ، شما چنین انتظاری ندارین! پس به همین سلام گرم من قناعت کنین.
پ.ن2: تیتر این پست از تاثیر گذارترین جمله های این کتاب بود. شاید کمی هم غم انگیز باشه.
پ.ن3: ساعت 3 و نیم شب است. تاریخچهء زمان می خوانیم. صدای غژ غژ می آید. روی میز را نگاه می کنیم ، می بینیم موبایل است، دارد خودش را جر می دهد که بیا sms داری. می گوییم دوستان هم حتماً کتاب خوان شده اند که تا این موقع شب بیدارند! Sms را باز می کنیم. نوشته که ساعت sending اش 5 عصر است. گمان می کنیم که حتماً مشکل اخلاقی داشته و چند ساعتی در کمیته ی ارشاد وزارت مخابرات آب خنک خورده!! می خوانیمش:
Beche kuni beche kuni beche kuni yadet nare beche kuni!
Ghatreye cheshmet ro migam yadet nare bechekuni too cheshmet!!
گلی به گوشهء جمالمان! درست حدس زده بودیم!

سلام دوستان! خوبین، خوشین؟ چه خبرا؟!
هان؟! حالا کی با شما بود؟ سلام به خدمت دوستان عرض شد. از قدیم گفتن پس از صرف چای پسرخاله شوید!
حالا اشکالی نداره به دل نگیر.با شما هم چایی خواهم خورد به امید خدا.
خب. بگذریم. جاست کیدینگ!“نیما نوشت” ؛ از این اسم می شه فهمید که شخصی به اسم نیما اینجا می نویسه. خوشبختم.
نیما قبلاً جای دیگه ای هم می نوشته و هنوز هم می نویسه. و حدود 5، 6 سالی می شه که وب گردی می کنه. پس با این حساب، به اندازهء کافی از مرحلهء “تازه به دوران رسیده” فاصله گرفته.(محض اطلاعات) حالا اگه کنجکاو شدین که بیشتر بدونین کافیه کلمهء کلیدی ِ “نیما” رو google کنید. مطمئناً تعدادی از نتایج جستجو مربوط به من می شه.(البته این نتایج الزاماً تو صفحهء اول به دست نمی آد. شاید مجبور بشین تا صفحهء 10 نتایج هم پیش برین!)
من بر این مضوع واقفم که قبل از این بلاگ 2.7 میلیون بلاگ دیگه در wordpress ثبت شده که یه درصدیشون مربوط می شه به کاربران ایرانی. و با در نظر گرفتن بلاگفا و پرشین بلاگ و بلاگ اسپات و غیره ، حدود 2 ، 3 میلیون ایرانی بلاگ می نویسند . خلاصهء این آمار و ارقام اینکه من یه جزء کوچک از این جمعیت هستم. سعی بر این خواهد بود که به یه جزء بزرگتر تبدیل بشم!“نیما نوشت” قراره چی باشه و آیا چرا؟!
اینجا قرار قلمرو من باشه. جایی که توش راحت باشم. پس بر خلاف سابق اینجا بی تکلف می نویسم. نوشته هام نباید الزاماً مفاهیم عمیقی رو ارائه بدن(!) هیچ تعمدی در پروراندن بیش از حد جمله ها نخواهم داشت. اینجا از افکارم می نویسم. از دغدغه هام و از روزگارم. از چند نفری شنیدم که آدم محافظه کاریم.(البته بیشتر فکر می کنم درونگرا باشم تا محافظه کار) همین نوشتن این جمله، می شه اولین قدم برای محافظه کار نبودن. خلاصه این که اینجا آزاد و روراست و روان خواهم نوشت. به نظر من “چطور نوشتن” و “از چی نوشتن” به یک اندازه اهمیت دارن. فکر می کنم از پس قسمت اول بر بیام.
من کلاً آدم نوستالژی پسندی هستم. به احتمال قریب به یقین یه دسته بندی به اسم “نوستالژی” برای نوشته ها ایجاد می کنم. بیشتر از این از اینکه چه خواهد شد نمی گم.اصلاً شاید این اولین و آخرین پست این بلاگ باشه، خدا رو چه دیدی!
می رسیم به “و آیا چرا؟!”
چرا نوشت رو باید در فوایدش پیدا کرد. نوشتن من چه سودی داره؟
سودش برای آرامش فکری و قوی تر شدن قلمم هست.
و برای شما به جز فرهیختگی ای که از این بلاگ نصیبتون می شه، اینه که بعد ها می تونید از این که یه زمانی این بلاگ رو می خوندید به خودتون ببالین!
به قول محمد رضا : نوشتن اولین قدم برای فاصله گرفتن از پوچی ست.
و از قول Pulp : نمیدونم چه جوری شروع کنم، ولی این کار رو میکنم!
//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//.//
پ.ن1: این پست فقط برای معرفی بود. یه کم لوس از آب در اومد، که می بخشید به بزرگیتون. فردا اولین پست نیما نوشت انجا نوشته می شه.
پ.ن2: قالب این بلاگ موقتیه. فقط سعی کردم نسبت به قبل، کمی شادتر باشه. یه ضد حال مختصری هم خوردم از اینکه قالب های wordpress قابل ویرایش نیستن. فکر می کردم style sheet قابل ویرایش باشه ، که نبود. اگه کسی اطلاعاتی داره راهنمایی کنه.
پ.ن3: مسلماً “می نویسم، پس هستم” لازمه اش اینه که یکی بخو نه تا من باشم! پس به جای اینکه بنویسم و بنویسم و بنویسم تا شاید یکی گذرش خورد به اینجا و مستفیض شد، با یه کامنت مفید و مختصر خودم رو به دوستان احتمالی آتی که از آشناییشون خوشبخت خواهم شد معرفی می کنم.
سلام!